امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

جشن تکلیف آیدا-اسفند 91

بالاخره انتظار به سر رسید و روزی که آیدا این همه منتظرش بود یعنی روز جشن تکلیف رسید. هیچکس فکر نمی کرد از آن روز آیدا اینقدر مقید باشه چه از نظر حجاب وچه از نظر نماز خواندن و من خیلی خوشحالم. دعای امروز برای فرزندم دخترم!همیشه وهمه روز تو را به نگاه مهربان پروردگار بی همتا می سپارم از او می خواهم که کمتر از آنی به خود وانگذاردت. دخترم!عفت،حیا،چشم پاک ،قلب پاک و اندیشه پاک آرزوی امروزم برای هر روز توست، خدایا ای همیشه مراقب! مراقب فرزندم باش، ودستان وپاهایش را در مسیر خودت یاری فرما، مادر چادر عصمت حضرت زهرا بر سرت! ...
24 آبان 1392

حرفی با حضرتم...

"السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا والفقرا السلطان یا ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا المرتضی کن شفیعنا وشفیع والدینا فی یوم الجزا و رحمه الله وبرکاته" من با تمام کاستیهایم شاید لایق دیدار شما نباشم اما شما همیشه همیشه هوای من را داشتید .هزاران بار می بخشیمون ...باز با دستای مهربونتون با نگاه شفا بخشتون ...میگین بیا ...باز مارا می طلبی ...دیر یا زود... ...
22 آبان 1392

گاهی نمی شود...

آخر شهریور قرار بود بریم مشهد .اسم مشهد که می یاد یه احساس خاص به آدم دست می ده .همش تو رویای رفتن به حرم امام رضا به سر می بری .یاد گنبد طلا وکبوترهای حرم یاد پنجره فولاد -صحن سقا خونه -زمزمه های عاشقونه ودردو دل با حضرت همش خاطره انگیزه و اگه آدم هر سال هم بره مشهد باز هم از عطشش چیزی کم نمی شه . حکایت ما هم همین بود .قرار ها گذاشته شده بود و من به سختی توانستم جایی نزدیک حرم بگیرم .ظهر پنجشنبه بعد از اینکه رضا از سر کار برمی گشت قرار بود راه بیفتیم من همه وسایل را آماده کرده بودم ومنتظر بودم ساعت 3 رضا پیداش شد من با عجله گفتم سریع وسایل را بچین تو ماشین .رضا گفت فعلا بشین باهات کار دارم .دلم ریخت گفتم حتما یه خبری شده ،بعد از یه مکث طولا...
22 آبان 1392

سفر دور دنیا در 10روز

عید نوروز سال 91 تصمیم گرفته بودیم به آبادان بریم .این تصمیم در حالی بود که قسمتهای جنوبی کشور در محاصره ریزگردها بود وانقدر مهم شده بود که حتی توی اخبار هم اعلام کرده بودند. اما ما تصمیم خودمون را گرفته بودیم و روز 29 اسفند به سمت شیراز راه افتادیم .در مسیر قارچهای خوراکی خریدیم که شباهتی به قارچ نداشتند وشب همانها را خوردیم .روز بعد موقع سال تحویل به سمت شاهچراغ رفتیم خیلی شلوغ بود بطوریکه وارد صحن نتونستیم بشیم وقتی سال تحویل شد همه باهم یا مقلب القلوب والابصار....را می خوندن فضای خیلی روحانی بود انگار همه تمام غصه ها ونامهربونیها را فراموش کردن بعد هم روبوسی کردن خیلی احساس خوبی بود . از شیراز به سمت بوشهر رفتیم که مسیر خیلی قشنگی داشت...
22 آبان 1392

تولد آیدا وامیرمحمدسال 1391

سال 91 تصمیم گرفتم یک تولد 2نفره برای آیدا و امیرمحمد بگیرم .یعنی تولد 3 سالگی امیرمحمد را هم دوباره جشن بگیرم ،دلیلش هم این بود که امیرمحمد تولدهاش همیشه 4 نفری بود و موضوع دیگه اینکه تصمیم گرفته بودم آیدا را آرایشگاه وآتلیه ببرم .آنروز خیلی به من سخت گذشت کارهای مربوط به تولد از یک طرف و مسائلی مثل آرایشگاه ورفتن به آتلیه از طرف دیگه .مهدی خیلی به من کمک کرد و با اینکه آنروز خیلی خسته شدم اما از نتیجه کار راضی بودم . این اسب را خاله رضوان کاده داده این هم کادو مامان بزرگیه این ژله هم کار خودم هست بقیه عکسها را هم به دلایلی نمی شه بذارم. ...
22 آبان 1392

علاقه امیرمحمد

امیرمحمدم علاقه عجیبی به بلندگو ومسجد داره .امان ازاینکه بریم مسجد یا رفته رو منبر نشسته یا خودش رو رسونده به بلندگو این هم مدرک این عکسایی که می خوام بذارم نشون می ده که چقدر امیرمحمد بازیگوشه که تا آخرین لحظه حاضر به خوابیدن نیست مگه اینکه بی هوش بشه ...
18 آبان 1392

تولد 3سالگی امیرمحمد

تولد 3سالگی امیرمحمد یه تولد کوچیک 4نفره بود که خیلی بهمون خوش گذشت قربون عروسکای خوشگلم برم که اینقد قشنگ ژست می گیرن امیرمحمد کیک رو دیده وداره نقشه می کشه از چشماش میشه فهمید الهی فدات بشم انشااله شمع 120سالگیت رو فوت کنی اینجا امیرمحمد دلخوره که چرا آیدا هم شمع رو فوت کرده ...
18 آبان 1392

سفر ناگهانی به قشم

عید غدیر چند روز تعطیلی پشت سر هم می شد ومصادف بود با عروسی دختر خاله رضا در تهران ما برای رفتن به عروسی نقشه کشیده بودیم وبا لباسها ی مجلسی وگرم راهی تهران شدیم که نمی دونم چی شد سر از جیرفت در آوردیم .در واقع رضا از همون اول نمی خواست بره عروسی علتش هم فقط سردی هوا بود وبه من هم تا لحظه آخر هیچی نگفت خلاصه اولش همه یک کم دمغ شدیم اما وقتی رسیدیم قشم ودیدیم خیلی بهمون داره خوش می گذره دیگه بی خیال شدیم .البته مجبور شدیم لباس بگیریم چون تمام لباسامون گرم بود!این هم از کارهای عجیب و غریب رضا هست مستقیم با لندیگراف به قشم رفتیم که برای بچه ها خیلی جالب بود به محض ورودمون با یک عالمه شتر مواجه شدیم که با خیال راحت از وسط جاده می رفت...
18 آبان 1392

کلاس دوم آیدا

باز هم مهر با حال وهوای خاص خودش وصدای خش خش برگهای زرد شده اش اومده ومن رو می بره به سالهای کودکی ،سالهایی که من شب اول مهر را با شوق فراوان به صبح می رساندم .صبح که بیدار می شدم حس خاصی داشتم تمام وسایلهام نو بودن ولباسها تمیز واتو کشیده .همه چیز بوی تازگی می داد وای که چقدر ذوق داشتم. اون زمان مد بود بچه ها موقع مدرسه رفتن گریه می کردن ولی من برای کلاس اول که مامانم به مکه رفته بود قبل از اینکه خواهر بزرگترم بیاد خودم رو به مدرسه رسانده بودم وبین بچه ها گم شده بودم .یاد سالهایی می افتم که پشت سرهم گذشتند ومن نفهمیدم که کی امدن وکی تموم شدن !یاد سالهایی که سپری شدن ومن در پس هر کدوم از اون سالها بزرگ وبزرگ تر شدم........آیدا وامیرمحمد باسر...
18 آبان 1392